در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد روي اولين صندلي نشست. از كلاس هاي ظهر متنفر بود اما حداقل اين حسن را داشت كه مسير خلوت بود...
اتوبوس كه راه افتاد نفسي تازه كرد و به دور و برش نگاه كرد.
پسر جوانی روي صندلي جلويي نشسته بود كه فقط مي توانست نيمرخش را ببيند كه داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد ...
بقيه ادامه مطلب....
نظر يادت نره با وفا
:: بازدید از این مطلب : 645
|
امتیاز مطلب : 276
|
تعداد امتیازدهندگان : 89
|
مجموع امتیاز : 89